خطّ زلف

..... ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید // گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

آرند که واعظی سخنور

                               بـر مجلـس وعـظ، سایه گستـــر

از دفتر عشق نکته می راند

                               افسان ی عاشقی همی خوانـد

خرگمشده ای بر اوگذر کرد

                                وز گمشده ی خودش خبـر کـرد

زد بانگ که کیست حاضر امروز

                                کـز عشـق، نبـوده خاطـر افـــروز

نی محنت عشق دیده هرگز

                                نْـی جـور بتـان کـشـیـده هرگـــز

بر خاست ز جای ساده مردی

                                هـــرگـــز ز دلــــش نـــزاده دردی

کان کس منم ای ستوده ی دهر

                                کـز عشـق، نـبـوده هـرگـزم بهـــر

خر گم شده را بخواند که ای یار !

                                 ایـنــک خـر تـو ! بــیـــار افســـار !

                                                                (جامی)

 

 آورده اند که یک واعظ(=وعظ کننده، پند دهنده) و سخنران خبره ای، در حال سخنرانی در موضوع عشق بود و داستان هایی عشقی تعریف می کرد... در همین حال، کسی از آنجا عبور کرد که خرش گم شده بود(خر گمشده)! سرش را داخل کرد و چون همه در حال گوش دادن به حرف های سخنران بودند، به سخنران گفت: "حالا که تو داری حرف می زنی، بی زحمت اعلام کن من خرمو گم کردم... اگه کسی ازین جمعیّت، خرمو دیده قربون دستش بیاید تحویلمان دهد!"

 واعظ زیرک ما هم، فریاد زد و از جمع، این سوال را پرسید:

 "چه کسی در این جمع، تاکنون عاشق نشده!؟ چه کسی تاکنون غم عاشقی و ناز معشوقی را نکشیده!؟"

 ناگاه، مردی ساده لوح برخاست و گفت که:

 "آن کس من هستم ای واعظ بزرگی که همه شهر تو را ستایش می کنند!"

 ناگهان واعظ  کسی که خرش را گم کرده بود را صدا زد و گفت:

 "بیا... خرت را پیدا کردم! این مرد همان خر توست! افسارت را به گردنش انداز و ببر!"

 منظور اینکه کسی که عاشق نشده، خری بیش نیست!

 بله! به قول مولانا:

هر که را در سر ندارد عشق یار

                                     بهر او پالان و افساری بیار!

 یا به قول عطار نیشابوری:

هر که عاشق نیست، او را خر شمر !

                                       خر بسی باشد ! ز خر کمتر شمر !

 بله! زندگی ما آدما، هیج فرقی با حیوانات نداره! خوردن، خوابیدن، آمیزش جنسی، آرامش در کنار همسر،محبت به فرزند و پدر و مادر و... این ها همه را حیوانات هم دارند! تنها عاملی که باعث تمایز من و تو از حیوانات می شود، عشق است! عقل نیست... منطق نیست... تشریع نیست... بلکه عشق است!

 فرشتگان در روز آفرینش انسان، به خدا گفتند: "آیا می خواهی مخلوقی را خلیفه ی زمین گردانی که در آن خون و تباهی کند؟!" ...  و خداوند در جوابشان فرمود: "من چیزی می دانم که شما نمی دانید!" چراکه نه فرشتگان و بقیه مخلوقات، بلکه فقط من و تو و خدا، عشق را می فهمیم! همان چیزی که خدا در کالبد انسان دمید!

 جالبه داستان کوتاهی  رو براتون نقل کنم:

 خداوند، اول کالبد انسان را آفرید و قبل از دمیدن روح، و جان دادن به او، کالبد انسان، حدود چهل سال روی زمین افتاده بود... شیطان که عزازیل نام داشت، خود را از این مخلوق خاکی برتر می دانست... برای اینکه بفهمد چرا خداوند گفته این اشرف مخلوقات من خواهد شد و از او برتر است، مرتب در کالبد انسان می رفت و آن را جستجو می کرد... همه جای بدن انسان را رفت... جزء جزء آن را دید... ولی تنها جایی از بدن آدم را که نتوانست ببیند، نقطه ی سیاهی بود، به نام "سُوِیدا" ...

 شیطان هر چه سعی کرد، به این حریم وارد شود، نتوانست ...!

 ازین ناراحت شد و به خدا گفت: این چه حریمی است در انسان که من نمی توانم به آن وارد شوم!؟

 خداوند در جوابش گفت: این خزانه ی گنج الهی است! فقط من هستم که از گنج این خزانه با خبرم و تو هیچگاه نمی توانی به آن وارد شوی!

 بله! نقطه ی سویدا، همان گنج الهی و عامل اشرف مخلوقات شدن ما، عشق بود! نقطه ی سویدا، همان دل است! همان قلب است! آنجاییست که عشق جا دارد!

 این همان معنای بیت مولاناست که می گوید:

حق نگنجد در زمین و آسمان

                                      در دل مومن بگنجد این بدان!

 جواب یک نقد:

 شاید به این داستان با دید افسانه و دروغ نگاه شود... داستانی که ذکر شد، داستانی از کتب ادبی عرفانی بود که تقریبا در احادیث اسلامی هم آمده... اما تاکید می کنم اینگونه داستان ها، فقط تمثیل هستند! آخه مگه میشه یه نقطه ی سیاه داخل بدن باشه... نه! نقطه ی سویدا، خزانه ی الهی و... همه مثال هایی اند تا ما را با مبحث و فلسفه ی عشق آشنا کنند! ارسطو به عنوان کسی که خود به وجود خدا پی برد، همین داستان ها را جور دیگری توضیح می دهد... ملاصدرا همینطور... و...

 عشق، مانند رشته ای، در تار و پود تمام کاینات، پیچیده شده و اگر عشق نبود جهان از هم می پاشید... (مانند این بحث ها را در نظریه ی حرکت جوهری ملاصدرا می تونید بخونید! وگرنه بنده ذره ای سواد این مباحث رو ندارم...)

 شاید این همان معنای واقعی عبارت "ما از رگ گردن به شما نزدیک تریم" باشد!

 چراکه از رگ گردن نزدیکتر، دل آدم است... و دل او، جایگاه خداست... جایگاه عشق!

 ... و صد البته که این عشق، با هوس های امروزی که اسمش رو عشق می گذارند، فرق می کنه! این از جنس عشق مادر به فرزنده! از جنس عشق پدر به فرزند! و از جنس عشق واقعی دو همسر به هم! عشق فردی به خاک وطنش، عشق کسی مثلا به فرمانده ی جنگش، به امامش، به مرجع تقلیدش، و حتی عشق دو مرد به هم! یا دو زن به هم! این عشق از هوس خالیست! مثل عشق هایی که بعضی مواقع بین دو رزمنده در جنگ ایران عراق خودمان پیش می آمد... نه همجنس گرایی و هوسبازی... این همان عشقی است که ائمه گفته اند:

عشق انسان به همسر یا معشوقه اش، و در کل عشق انسان به انسان، بسیار عالی است! زیرا این عشق، نهایتا موجب عشق به خدا می شود! البته به شرطی که عشق واقعی باشد! به قول شاعر:

یار، یار است اگر یار وفادار بود

                                  یار چون نیست وفادار، کجا یار بود؟!

 بله! یار آن است که در بلا یار بود!

ما را ز برای خود نمی خواهد کس...

                                    ما را همه از برای خود می خواهند!

 این ها هوس است! اگر هم هوس نبود، وابستگی است! مثل وابستگی آدم به ماهی قرمز نوروز که بعد از چند روز بهش عادت می کنه! اما عشق نیست!

 مولانا حکایت می کنه که:

 روزی کسی به مجنون می رسه و میگه من لیلی رو توی فلان ده دیدم و الان اونجاست! اگه می خوای ببینیش برو اونجا! مجنون هم سریع سوار شترش میشه و میره...

 توی راه، داشته فکر می کرده به این که من وقتی دیدمش بهش چی بگم؟! چیکار کنم؟!

در همین حال، یکهو می بینه دوباره کنار خونه ی خودشه و شتره برگشته! دوباره شتر رو راه میندازه به طرف روستای لیلی و حواسشو جمع می کنه دیگه توی خیالات نره! اما بازم اون فکرا میاد سراغش و میبینه شتره برگشته!

 چندین بار این اتفاق تکرار میشه ...! تا این که عصبانی میشه و به پیری میگه چرا این شتر من اینجوری می کنه؟! پیر میگه: چون این شتر عشقش همینجاس! اون اینجا یه بچه داره که مثل تو که میخوای بری اونجا، اینم برمیگرده اینجا! و تو اگه می خوای بری عشقتو ببینی، باید پیاده بری!

 مجنون پیاده میشه... اما موقع پیاده شدن، پاش میشکنه! مجنون هم با همون پای شکسته، خودش رو تا منزل لیلی می کشونه تا به دیدار معشوقش می رسه!

 بله! این عشق واقعی است!

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

                                            سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور!

  عشق با هوس فرق دارد! چنانکه روزی واعظی آمد به بیابان تا مجنون را سر به راه کند... به مجنون گفت:

این شعله که جوش مهربانی است

                                            از گرمی آتش جوانی است!

چون در گذرد جوانی از مرد

                                            آن کوره ی آتشین شود سرد!

 (شاید منظور از کوره ی آتشین، آلت تناسلی است، یا عشق آتشین دل جوان)

 اما مجنون گفت تو معنی عشق را نمی فهمی! پس برو!

 بله! به قول مولانا:

علت عاشق ز علت ها جداست

                                        عشق، اسطرلاب اسرار خداست!

 (علت=بیماری)

چشم ها را باید شست...

                          جور دیگر باید دید!

 

 بیایید عاشق شویم!

 

(با خوندن این مطلب، قطعا معنی شعری رو که با عنوان "زآتش خود هر کسی سوزد" آوردم رو بهتر درک می کنید! این شعر، سومین نوشته از نوشته های تیرماه سال ۹۱ هستش.)


برچسب‌ها: عشق, مولانا, اینک خر تو بیار افسار, هر که عاشق نیست او را خر شمر, سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت توسط محمد رضا| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت