یک هفته، یک خاطره: _جوجه کباب_
یکی از فرماندهان که بردن نام و منصبش چوب در آستین می نماید، دستور داد که در ماه رمضان، هروقت شام چلوکباب، جوجه کباب یا قرمه سبزی بود براش ببرم. علیرغم اینکه:
1)به اندازه ی سرهنگ حقوق میگیره ولی چشمش دنبال غذای مجانی سازمانه.
2)غذای سازمان متعلق به کسآنی هست که درحال کار و شیفت هستند نه کسانیکه خونشونند.
3)برای شب ها ایشون اصلن جیره ی غذایی نداشت که چنین درخواستی بکنه.
4)خودروی سازمان و بنزین سازمان هم همانطور که درخاطرات قبل اشاره شد، ظاهرن جزو اموال شخصیشون هست.
اما در اولین شب، نه تنها ایشون جیره نداشت، بلکه بدلیل آماده باش، چندین نفر اضافه بر جیره اومده بودند بطوریکه به بعضی ها شام یا سحری نرسید. بهمین علت تصمیم گرفتم بجای اینکه از حلق و گلوی سرباز بی نوا بزنم و واسطه ی وعده ی حرامی در شکم حاج آقا بشوم زنگ زدم به ایشون:
_سلام حاج آقا!
_سلام علیکم...
_حاج آقا اینکه فرمودید براتون جوجه کباب بیارم، من از آشپز پرسیدم و علاوه بر اینکه جیره ی اضافه بر سازمان ندارند، امشب بدلیل آماده باش چندین نفر هم اضافه تر باید شام بدند و شام کم میاد. گفتم بپرسم ببینم اگر ضروری نیست و صلاح میدونید، براتون نیارم؟
_(با عصبانیت) یعنی چی که غذا نیست؟! یعنی چه این دیگه چه وضعشه؟
_عرض کردم که.. امشب آماده باشه و....
_نمی خوای بیاری نیار هرکار میخوای بکن.
_حاج آقا منکه سربازم هرچی دستور بدند مطیعم. زنگ زدم بپرسم.
_(با عصبانیت) لازم نکرده بیاری! (گوشی را قطع میکند.)
اما مواردی که از آن می گذریم! بگذریم ازینکه:
1)به امید همین جوجه کباب بود که مرخصی مرا لغو کرد. علیرغم اینکه می دانست علت درخواست مرخصیم، شرکت در کار خیری در حوزه ی معلولان بود.
2)فردایش نیز مرخصی مرا لغو کرد.
3)فردایش حتی جواب سلام مرا نداد(:
اما ارزشش را داشت!
پاینوشت:
یکی از سربازان گفت بهش بگو اگر اینطوریه، پس تو هم هروقت تو خونت کباب میخوری و ما اینجا تخم مرغ و سیب زمینی شام داریم، باید از کبآبات برامون بیاری.
پاینوشت ۲:
اینجانب اگر عرق بخورم، یا زنا کنم، ضمن اینکه لذتی را نصیب خودم کردم، گناهش در حد حق الله هست و مدیون کسی نیستم. مطمئنن ترجیح میدم عرق خوری یا زنا کنم تا اینکه از حلق و گلوی هم رزم های بی نوام بزنم و با خودرو و بنزین سازمان بدون اینکه چیزی نصیبم شه مرتکب حق الناس شم.
گنبد مسجد شهر از همه فاضل تر بود